بسورلغتنامه دهخدابسور. [ ] (اِخ ) وادیی است که در جنوب یهودیه واقع شده و داود با چهارصد نفر از بستگان خود از آنجا عبور کرد. (سفر اول سموئیل 30:9 - 21) و همان مکانی می باشد که آن
بسورلغتنامه دهخدابسور. [ ب َ ](ع اِ) شیر که اسد باشد. (منتهی الارب ) (آنندراج ). شیر بیشه . (ناظم الاطباء). اسد به علت عبوس و قهر آن .
بسورلغتنامه دهخدابسور. [ ب ُ ] (ع مص ) شتابی کردن و بیش ازوقت گرفتن . || غلبه نمودن . (منتهی الارب ) (آنندراج ). || ترش رو گردیدن . (منتهی الارب )(آنندراج ) (اقرب الموارد). روی
بثورلغتنامه دهخدابثور. [ ب ُ ] (ع اِ) ج ِ بثرة و بثر. (منتهی الارب ). رجوع به بثر و بثرة شود. در نزد اطباء اورام کوچکی است و برخی از آن دموی است مثل شری و بعضی صفراوی است مثل غل
بثورلغتنامه دهخدابثور. [ ب ُ ] (ع مص ) چیزی از تن برجستن . (مصادرزوزنی ). آبله ریزه برآوردن . (آنندراج ). جوش زدن اندام . دمیدگی روی اندام . و رجوع به بَثر و بثرة شود.
بصورلغتنامه دهخدابصور. [ ] (اِخ ) پدر بلعام بود که درعهد عتیق بعور خوانده شده . (از قاموس کتاب مقدس ).
بسورغانلغتنامه دهخدابسورغان . [ ] (اِ) رجوع به سیورغان . شیرقان . اشبورقان ، شبورقان و جغرافیای تاریخی سرزمینهای خلافت شرقی شود.
بسوریدنلغتنامه دهخدابسوریدن . [ ب ُ / ب َ دَ ] (مص ) بسولیدن . نفرین و دعای بد کردن باشد. (برهان ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء). نفرین کردن . نفرین کنانیدن . (شرفنامه ٔ منیری ). نفرین
بسورغانلغتنامه دهخدابسورغان . [ ] (اِ) رجوع به سیورغان . شیرقان . اشبورقان ، شبورقان و جغرافیای تاریخی سرزمینهای خلافت شرقی شود.
بسوریدنلغتنامه دهخدابسوریدن . [ ب ُ / ب َ دَ ] (مص ) بسولیدن . نفرین و دعای بد کردن باشد. (برهان ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء). نفرین کردن . نفرین کنانیدن . (شرفنامه ٔ منیری ). نفرین
بسوللغتنامه دهخدابسول . [ ب ُ ] (اِ) بسور. نفرین و دعای بد باشد. (از ناظم الاطباء) (رشیدی ) (سروری ). بمعنی بسور است . (جهانگیری ) (آنندراج ). رجوع به شعوری ج 1 ورق 217 و بسور ش
بسولیدنلغتنامه دهخدابسولیدن . [ ب ُ دَ ] (مص ) بسوریدن . بشولیدن . پشولیدن . نفرین کردن باشد. (برهان ) (آنندراج ) (از ناظم الاطباء) (از سروری ). رجوع به بسوریدن ، بشولیدن ، پشولیدن
انقفاشلغتنامه دهخداانقفاش . [ اِ ق ِ ] (ع مص ) بسوراخ درآمدن تننده و جز آن و فراهم آوردن آن دست و پای و اعضای دیگر را. (منتهی الارب ) (از ناظم الاطباء). بسوراخ داخل شدن عنکبوت و ج