بسودیلغتنامه دهخدابسودی . [ ب َ ] (اِ) برزگر. دهقان . حشم دار. این کلمه در فرهنگ ها و متون فارسی به نسودی تصحیف شده است . بسودی از ریشه ٔ فشو اوستایی است بمعنی پرورانیدن چهارپایا
نسودیلغتنامه دهخدانسودی . [ ن َ ] (اِ) این کلمه تصحیف پسودی یا بسودی است . (حاشیه ٔ برهان قاطع چ معین ) . برزیگر. (برهان قاطع) (انجمن آرا) (آنندراج ). زراعت کننده . (برهان قاطع).
کرهلغتنامه دهخداکره . [ ک ُرْ رَ / رِ ] (اِ) چون مطلق گویند مراد بچه ٔ اسب باشد. مَهر. (یادداشت مؤلف ). || بچه ٔ اسب و ستور و خرالاغ را گویند. (برهان ). بچه ٔ اسب و خر و اشتر.
کاتوزیلغتنامه دهخداکاتوزی . (ص ، اِ) زاهد و عابد را گویند و بباید دانست جمشید که طوایف انام را بر چهار قسم کرد یکی را کاتوزی نام نهاد و فرمود که بروند و در کوه ها و مغارها جای ساز
کشاورزانلغتنامه دهخداکشاورزان . [ ک َ / ک ِ وَ ] (اِ مرکب ) ج ِ کشاورز، برزیگران . زراعت کنندگان . یکی از طبقات چهارگانه ٔ ملت ایران بنابر کتب مذهبی زردشتی و مقصود اشراف و ملاکین ان
کییلغتنامه دهخداکیی . [ ک َ / ک ِ ] (حامص ) پادشاهی . (ناظم الاطباء). پادشاهی . شاهی : کلاه کیی . (فرهنگ فارسی معین ) : دریغ آن کیی فر و آن چهر و برزدریغ آن بلند اختر و دست و گ