بسودهلغتنامه دهخدابسوده . [ ب َ / ب ِ دَ / دِ ] (ن مف ) بسفته .سفته . بمعنی دست زده و مالیده و لمس و لامسه باشد. (برهان ). دست زده شده . (شرفنامه ٔ منیری ) (مؤید الفضلاء). بدست
بسندهفرهنگ مترادف و متضاد۱. اکتفا، بس، ۲. بند، کافی، مکفی، وافی، کامل ۳. سزاوار، شایسته ۴. قناعت، کفایت
بسنده کردنفرهنگ مترادف و متضاد۱. اکتفا کردن، بس کردن، قناعت کردن، کفایت کردن ۲. خشنود شدن، راضی گشتن، قانع شدن
پرماسیدهلغتنامه دهخداپرماسیده . [ پ َ دَ / دِ ] (ن مف ) بسوده . لمس شده . بدست سوده . || دانسته شده . || رهائی یافته . || یازیده . درازکرده . || بالیده . || پرداخته .
ضبوثلغتنامه دهخداضبوث . [ ض َ ] (ع ص ) شتر ماده که در فربهی آن شک باشد پس به دست بسوده شود. (منتهی الارب ). پرماسیدن اشتر تا لاغری و فربهی آن دانند. || (اِ) شیر بیشه . (منتهی ال