بسدلغتنامه دهخدابسد. [ ب ُ / ب ِ س س َ ] (اِ) بسذ. وسد. مرجان را گویند و آن را حجر شجری نیز خوانند. (برهان ). معرب بُسَد، مرجان . (انجمن آرا) (ذخیره ) (فرهنگ خطی ). مرجان که به
بسدلغتنامه دهخدابسد. [ ب ُ ](اِ) بمعنی بست باشد که گلزار است . (برهان ) (انجمن آرا) (آنندراج ) (جهانگیری ). لفظ بسد مبدل بُست بمعنی باغی که در آن گل یا میوه یا هر دو باشد. (فره
بسدیولغتنامه دهخدابسدیو. [ ] (اِ) باسدیو. از اصطلاحات ستاره شناسی هند است . رجوع به ماللهند ص 200 س 11 و 17شود.
بسدکلغتنامه دهخدابسدک . [ ب َ دَ ] (اِ) دارویی است که آن را اکلیل الملک خوانند. (برهان ) (انجمن آرا) (آنندراج ). گیاهی است که آن را بَسیَه نیز گویند و اکلیل الملک هم خوانندش . (
وسدفرهنگ فارسی عمید / قربانزادهبسد؛ مرجان: ◻︎ نگار من به دو رخ آفتاب تابان است / لبی چو وسد و دندانکی چو مروارید (اسدی: لغتنامه: وسد).
بسدنگارلغتنامه دهخدابسدنگار. [ ب ُ/ ب ِ س ْ س َ ن ِ ] (ن مف مرکب )به بسد تزیین شده . به بسد نگار یافته : چراغ فروزنده گردش هزاربه الت همه سیم و بسدنگار.اسدی (گرشاسب نامه ص 301).
بسدینلغتنامه دهخدابسدین . [ ب ُ س َ / بُس ْ س َ ] (ص نسبی ) منسوب به بسد که مرجان باشد و مراد از سرخی است . (از غیاث ) (آنندراج ). سرخ به رنگ مرجان . (ناظم الاطباء). قرمزرنگ . به
بسدیولغتنامه دهخدابسدیو. [ ] (اِ) باسدیو. از اصطلاحات ستاره شناسی هند است . رجوع به ماللهند ص 200 س 11 و 17شود.