کمر بسته داشتنلغتنامه دهخداکمر بسته داشتن . [ ک َ م َ ب َ ت َ / ت ِ ت َ ] (مص مرکب ) آماده ومهیا بودن . آماده ٔ کاری یا خدمتی بودن : نه من کودکم گر تو هستی جوان به کشتی کمر بسته دارم میان
بستهفرهنگ مترادف و متضاد۱. قفل، مقفل ≠ باز ۲. محدود، محصور، مسدود ≠ آزاد، باز، نامحدود ۳. دلمه، لخته، منعقد ۴. منجمد، یخزده ۵. گرفته ۶. مقید ۷. جعبه، محموله، ملفوفه ۸. بند، عدل ۹. بستگ
بستهدیکشنری فارسی به انگلیسیbundle, bale, barred, carton, close , closed, pack, package, parcel, shut, truss, unopened
کمر بسته داشتنلغتنامه دهخداکمر بسته داشتن . [ ک َ م َ ب َ ت َ / ت ِ ت َ ] (مص مرکب ) آماده ومهیا بودن . آماده ٔ کاری یا خدمتی بودن : نه من کودکم گر تو هستی جوان به کشتی کمر بسته دارم میان
بستهلغتنامه دهخدابسته . [ ب َ ت َ ] (ن مف ) مقابل گشاده . چون : در بسته و کار بسته و امید بسته و نظر بسته . (آنندراج ) (رشیدی ). نقیض گشاده . فراز شده . مسدود. مغلق : باب مغلق ؛
اسکدارلغتنامه دهخدااسکدار. [ اَ ک ُ / اِ ک ُ / اُ ک َ ] (نف مرکب ، اِ مرکب ) اسکذار. اسگدار. اسگذار. اسب گدار. اسب گذار. اسپ گذارنده . خوارزمی گوید: اصل آن «از کو داری » است یعنی
صبارالغتنامه دهخداصبارا. [ ص ُ ] (ع اِ) جنون سوداوی و در منتهی الارب آن را صُبارَه ضبط کرده است . مؤلف ذخیره ٔ خوارزمشاهی گوید: صبارا دیوانگی و آشفتگی به افراط راگویند که با سرس
کشوی مغزیلغتنامه دهخداکشوی مغزی . [ ک َ / ک ِ ش َ / شُو ی ِ م َ ] (ترکیب وصفی ، اِ مرکب ) کشویی است که در درون بازوی در کار گذارند، استوار و بسته نگه داشتن لنگه در را. (یادداشت مؤلف