بساردهلغتنامه دهخدابسارده . [ ب َدَ ] (ن مف ) زمینی را گویند به جهت چیزی کاشتن آب داده باشند. (برهان ) (انجمن آرا) (آنندراج ) (رشیدی ) (فرهنگ نظام ) (سروری ) (ناظم الاطباء). زمین
باردهلغتنامه دهخدابارده . [ ] (اِخ ) نام ام ولد مادر واثق بن هرون الرشید است : معتصم روز پنجشنبه بمرد... و پسر خود را واثق ولیعهد کرد، نسب و حلیت : ابواسحاق ابراهیم و محمد نیز گو
باردهلغتنامه دهخدابارده . [ دَ / دِ ] (اِخ ) دهی است از دهستان لار بخش حومه ٔ شهرستان شهرکرد. در 42هزارگزی شمال باختر شهرکرد و 30هزارگزی راه عمومی نافچ به سامان در دامنه ٔ کوه وا
باردهلغتنامه دهخدابارده . [ دَ / دِ ] (اِخ ) دهی است از دهستان گاوکان بخش جبال بارز شهرستان جیرفت که در 84هزارگزی جنوب خاوری مسکون و 25هزارگزی شمال راه مالرو سبزواران - کروک در ک
باردهلغتنامه دهخدابارده . [ رِ دَ ] (ع ص ) تأنیث بارد. (منتهی الارب ). مؤنث بارد. || سردو خنک . (ناظم الاطباء): اوجاع بارده . امراض بارده .- حجة (حجت ) باردة ؛ یعنی ضعیف . (قطر
بارده اولغتنامه دهخدابارده او. [ دَ ] (اِخ ) یکی از حکمرانان مشهور هند است . وی پس از تسخیر شهر قانوج واقع در شمال نهر هندو آنجا را پایتخت خود قرار داد و پس از آن بسایر کشورهای هند