بساخلغتنامه دهخدابساخ . [ ب َ ] (اِ) بساج . تباهی وبدی و فساد. (ناظم الاطباء: بساج ). بدبختی . بدی و اغتشاش و آشوب و بی نظمی و فتنه و فساد. (دِمزن : بساج ). و رجوع به شعوری ج 1
خشیبلغتنامه دهخداخشیب . [ خ َ ] (ع اِ) شمشیر بساخت نخستین که هنوز آن را سوهان و صیقل نکرده باشند. ج ، خُشُب ، خَشائب . || زنگ زدوده و ردی و بلایه . (از منتهی الارب ) (از لسان ال
ادورایملغتنامه دهخداادورایم . [ اَ ] (اِخ ) شهریست حصین که رحبعام در یهودا بساخت و روبنسوم به ادورایم شد و آن قریه ای بود بزرگ بر زمین مرتفع واقع در جانب غربی حبرون یعنی الخلیل . (
اجهاشلغتنامه دهخدااجهاش . [ اِ ] (ع مص ) گریستن را بساختن . (زوزنی ). گریستن را ساختن . (تاج المصادر). آماده ٔ گریستن شدن . (منتهی الارب ). برای گریستن ساخته شدن . لب برچیدن . ||
آماده شدنلغتنامه دهخداآماده شدن . [ دَ / دِ ش ُ دَ ] (مص مرکب ) بساختن . بسغدن . سغدن . آسغدن . بسیجیدن . سیجیدن . ساختن . شکردن . آراستن . حاضر، مهیا، مستعد، معد، مثمر، ممهد شدن . ا
بلدلغتنامه دهخدابلد. [ ب َ ل َ ] (اِخ ) نام شهر کرج است که ابودلف آنرا بساخت و «بلد» نام نهاد. (از معجم البلدان ) (از مراصد). رجوع به کرج شود.