بساتلغتنامه دهخدابسات . [ ب َ ] (اِخ ) از اصطلاحات علم هیئت در تداول هندوان است . رجوع به جدول ماللهند ص 156 س 13 شود.
بساطفرهنگ مترادف و متضاد۱. فرش، گستردنی ۲. اثاث، اثاثیه، اسباب، دستگاه، لوازم، متاع ۳. ادیم، خوان، سفره ۴. عرصه، میدان ۵. مجلس، محفل، محضر ۶. پهنه، عرصه، گستره
بساطلغتنامه دهخدابساط. [ ب َ ] (اِخ ) توفیق بن احمد بساط متوفی (1334 هَ .ق . / 1926 م .) یکی از شهدای آزادی خواه عرب در دوران تسلط ترکان بود وی در صیدا متولد شدو در بیروت و اسلا
بساطلغتنامه دهخدابساط. [ ب َ ] (ع اِ) زمین هموار و زمین فراخ . (منتهی الارب ). زمین هموار و فراخ . (ناظم الاطباء). زمین پهناور و بدین معنی شاعر گوید : و دون یدالحجاج من ان تنالن
بساطلغتنامه دهخدابساط. [ ب ِ / ب َ ] (ع اِ) گستردنی . (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء) (ترجمان القرآن عادل بن علی ). نوعی از طنفسه (معرب تنبسه ) دراز کم عرض . ج ، بُسُط. (از اقرب ا
بساتینلغتنامه دهخدابساتین . [ ب َ ] (اِخ ) دهی است از دهستان جراحی بخش شادگان شهرستان خرمشهر که در 54 هزارگزی شمال خاوری شادگان ، و 3 هزارگزی شمال رودخانه ٔ جراحی در دشت واقع است
بساتینلغتنامه دهخدابساتین . [ ب َ ] (اِخ ) سه فرسخ میانه جنوب و مشرق عسلویه است . (فارسنامه ٔ ناصری ). دهی است از دهستان مالکی بخش کنگان شهرستان بوشهر که در 84 هزارگزی جنوب خاور ک
بساتینلغتنامه دهخدابساتین . [ ب َ] (اِ) ج ِ بستان . (غیاث ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء) (المنجد). ج ِ بستان بمعنی باغ . (دِمزن ). ج ِ لفظ بستان .باغها و بوستانها. لفظ مذکور جمع عربی
بساتینلغتنامه دهخدابساتین . [ ب َ ] (اِخ ) دهی است از دهستان جراحی بخش شادگان شهرستان خرمشهر که در 54 هزارگزی شمال خاوری شادگان ، و 3 هزارگزی شمال رودخانه ٔ جراحی در دشت واقع است
بساتینلغتنامه دهخدابساتین . [ ب َ ] (اِخ ) سه فرسخ میانه جنوب و مشرق عسلویه است . (فارسنامه ٔ ناصری ). دهی است از دهستان مالکی بخش کنگان شهرستان بوشهر که در 84 هزارگزی جنوب خاور ک
بساتینلغتنامه دهخدابساتین . [ ب َ] (اِ) ج ِ بستان . (غیاث ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء) (المنجد). ج ِ بستان بمعنی باغ . (دِمزن ). ج ِ لفظ بستان .باغها و بوستانها. لفظ مذکور جمع عربی