بزیستلغتنامه دهخدابزیست . [ ب ِ ] (اِ) نامی است پارسی . (انجمن آرای ناصری ) (آنندراج ). نامی بود در قدیم مانند نامهائی که اکنون بشگون گذارند تا فرزند دیر بزید، مانند: ماشأاﷲ، ما
بزیستلغتنامه دهخدابزیست . [ ب ِ ] (اِخ ) نام منجمی بود پسر پرویزنام تبرستانی . وی بعد از مهارت در این علم بمأمون خلیفه رسیدو منجم مخصوص گردید. مأمون نام او را از پارسی به عربی
بزیستنلغتنامه دهخدابزیستن . [ ب ِ ت َ ] (مص ) (از: ب + زیستن ) زیستن . زندگانی کردن . (یادداشت بخط دهخدا) : شخصی همه شب بر سر بیمار گریست چون صبح شد او بمرد و بیمار بزیست . سعدی (
بزیستنلغتنامه دهخدابزیستن . [ ب ِ ت َ ] (مص ) (از: ب + زیستن ) زیستن . زندگانی کردن . (یادداشت بخط دهخدا) : شخصی همه شب بر سر بیمار گریست چون صبح شد او بمرد و بیمار بزیست . سعدی (
بز عایشهلغتنامه دهخدابز عایشه . [ ب ُ زِ ی ِ ش َ ] (اِخ ) بزیست افسانه ای و معروف که گویند مقداری از قرآن را آن بز ملعون بخورده است . مؤلف النقض آرد: و آنچه گفته است که «بمذهب شیعه
حارثلغتنامه دهخداحارث . [ رِ ] (اِخ ) ابن ابی الزبیر. محدث است : ابی حاتم آرد که حسن بن عرفه گفت از پدر خود ازحارث پرسیدم گفت او شیخی است و چندان بزیست که ابوزرعه و اصحاب ما او
ذؤیبلغتنامه دهخداذؤیب . [ ذُ ءَ ] (اِخ ) ابن حبیب بن حَلحَلة الخزاعی . صحابی است . او در فتح مکه در رکاب رسول صلوات اﷲ علیه و سلم بود وی تا زمان معاویة بزیست . و قبیصةبن ذویب پ
ابوعلیلغتنامه دهخداابوعلی . [ اَ ع َ ] (اِخ ) ابن مأمون . پدر ابوعلی . مأمون خوارزمشاه بود و چون درگذشت پسر او موسوم به ابی علی بجای پدر نشست و برای استحکام امر خویش خواهر محمود