بسیارفرهنگ مترادف و متضادانبوه، بس، بسی، بغایت، بیاندازه، بیحد، بیش، بیشمار، بیمر، بینهایت، جزیل، خیلی، زیاد، سخت، شدید، عدیده، فاحش، فراوان، کثیر، کلان، مشبع، متعدد، معتنابه، سرشار، مف
ازارهلغتنامه دهخداازاره . [ اِ رَ ] (ع مص ) بزیارت برانگیختن کس را. (منتهی الارب ). بر زیارت داشتن . (تاج المصادر بیهقی ). بزیارت بردن . (مؤید الفضلاء). || بزیارت شدن .
حرمت داریلغتنامه دهخداحرمت داری . [ ح ُ م َ ] (حامص مرکب ) حرمت داشتن : بزیارت رؤسای قوم برفتی و حقوق ایشان بگزاردی و حرمت داری کردی . (تاریخ قم ص 217).
peregrinateدیکشنری انگلیسی به فارسیفرار کن، سرگردان بودن، بزیارت رفتن، سفر کردن، اواره بودن، در کشور خارجی اامت کردن
اخوجمادیلغتنامه دهخدااخوجمادی . [ اَ ج ُ ](اِخ ) وی از زهاد و در باب الطاق منزوی بود و مردم بزیارت او میشدند و بدو تبرک میجستند. ابوالفرج جوزی بنقل از ابی محمد عبداﷲبن علی المقری از
peregrinatedدیکشنری انگلیسی به فارسیپیروز شد، سرگردان بودن، بزیارت رفتن، سفر کردن، اواره بودن، در کشور خارجی اامت کردن