بزیلغتنامه دهخدابزی . [ ب َ زا ] (ع مص ) برابری کردن . (از منتهی الارب ). || (اِمص ) کجی پشت نزدیک سرین یا اشراف وسط پشت بر سرین یا بیرون آمدگی سینه و درآمدگی پشت با بیرون آمدگ
بزیلغتنامه دهخدابزی . [ ب َ زی ی ] (ع ص ، اِ) همشیر، یقال :هذا بزیی ؛ ای رضیعی . (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء).
بزیلغتنامه دهخدابزی . [ ب َزْ زی ی ] (اِخ ) احمدبن محمدبن عبداﷲبن قاسم بن نافعبن ابی بزة مکی ، مکنی به ابوالحسن ، و نسبت وی به ابوبزة جد اعلای اوست . از قراء معروف است و قرائت
بزیلغتنامه دهخدابزی . [ ب ُ ] (ص نسبی ) نسبت به بز، یعنی همانند و شبیه بز.- ریش بزی ؛ ریش شبیه بریش بز، یعنی دراز با نوکی تیز. نوعی از نزدن ریش که نوک تیز دارد. (یادداشت بخط د
بذیلغتنامه دهخدابذی ٔ. [ ب َ ] (ع ص ) مرد بد و زشت گفتار و حقیر. (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء). فحش گو. ج ، ابذیاء. (از معجم متن اللغة). بدزبان . دهان دریده . فاحش اللسان . (یا
بذیلغتنامه دهخدابذی . [ ب َ ذی ی ] (ع ص ) بیهوده گوی و بدزبان . (منتهی الارب ) (آنندراج ). بی شرم . (نصاب از یادداشت مؤلف ) (مهذب الاسماء). مرد فاحش بی شرم . (غیاث اللغات ). ن
بضیلغتنامه دهخدابضی . [ ب ُض ْ ضا / ب ُ ضا ] (اِخ ) دهی است ببلاد بجیله یا وادیی است . (منتهی الارب ).
بزیبیدنلغتنامه دهخدابزیبیدن . [ ب ِ دَ ] (مص ) (از: ب + زیبیدن ) زیبیدن . زیبا شدن . شایسته و سزاوار شدن . رجوع به زیبیدن شود.
بزیستنلغتنامه دهخدابزیستن . [ ب ِ ت َ ] (مص ) (از: ب + زیستن ) زیستن . زندگانی کردن . (یادداشت بخط دهخدا) : شخصی همه شب بر سر بیمار گریست چون صبح شد او بمرد و بیمار بزیست . سعدی (