بزپارلغتنامه دهخدابزپار.[ ب ُ ] (اِخ ) رشته کوهی است در جنوب فارس که برود «مند» ختم میشود، یعنی یکی از شعب رود «مند» از دامنه ٔکوههای بزپار سرچشمه میگیرد. (فرهنگ فارسی معین ).
مندلغتنامه دهخدامند. [ م ُ ] (اِخ ) رودی است در جنوب ایران که از رودهای مهم حوضه ٔخلیج فارس محسوب می گردد. دارای دو شعبه ٔ مهم است : یکی از کوههای برفی واقع در شمال غربی شیراز
بزارلغتنامه دهخدابزار. [ ب َزْ زا ] (اِخ ) احمدبن عمروبن عبدالخالق ، مکنی به ابوبکر. از حافظان و علماء حدیث و اصل وی از بصره بود، او را دو مسند است کبیر و صغیر که مسند کبیر «الب
بزارلغتنامه دهخدابزار. [ ب َزْ زا ] (اِخ ) لقب جمعی محدث و شاعر است . رجوع به محاسن اصفهان مافروخی ص 33 و تاریخ الخلفاء ص 251 شود.
بزارلغتنامه دهخدابزار. [ ب َزْ زا ] (ع ص ) بلغت اهالی بغداد،فروشنده ٔ روغن . (ناظم الاطباء). روغن کتان فروش . فروشنده ٔ روغن بزرک . (یادداشت بخط دهخدا). اسم آنکه روغن بزور و دان
بزارلغتنامه دهخدابزار. [ ب ِ ] (ق مرکب ) (از: ب + زار)در حالت زاری . نالان . خروشان . زاری کنان : گرفتش کمربند و افکندخوارخروشی برآمد ز ترکان بزار.فردوسی .