بزودیلغتنامه دهخدابزودی . [ ب ِ ] (ق مرکب ) (از: ب + زود + ی ) بعجلت و شتاب . (آنندراج ). با شتاب و سرعت . شتابان . (ناظم الاطباء) : اگر من بزودی بیایم براه چه گوید مرا آن خردمند
بخودی خودلغتنامه دهخدابخودی خود. [ ب ِ خوَ / خ ُ ی ِ خوَدْ / خُدْ ] (ق مرکب ) بنفسه و بشخصه . بتنهایی . تنها. (از ناظم الاطباء). بنفسه . بذاته . (از آنندراج ). بی محرکی و باعثی دیگر.
بزادیلغتنامه دهخدابزادی . [ ب َ ] (اِ)سنگ سبز دریایی و گوهر سبزرنگ که زبرجد نیز گویند. (ناظم الاطباء). زبرجد و بلور را گویند. (آنندراج ).
بزدویلغتنامه دهخدابزدوی . [ ب َ دَ وی ی ] (اِخ ) علی بن محمدبن حسین بن عبدالکریم بن موسی بزدوی ، مکنی به ابوالحسن . فقیه قرن پنجم هجری به ماوراءالنهر. رجوع به علی بزدوی شود.
بزدویلغتنامه دهخدابزدوی . [ ب َ دَ وی ی ] (اِخ ) محمدبن محمدبن حسین بن عبدالکریم بن موسی ، مکنی به ابوالسیر و ملقب به صدرالاسلام برادر فخرالاسلام بزدوی . یکی از فقهای بزرگ و فحول
فوراًفرهنگ مترادف و متضادآنی، بزودی، بلادرنگ، بلافاصله، بیتامل، بیدرنگ، درحال، سریعاً، فیالحال، فیالفور
انتدابلغتنامه دهخداانتداب . [ اِ ت ِ ] (ع مص ) بزودی پاسخ کردن . (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء) (آنندراج ) (تاج المصادر بیهقی ). یقال ندبه فانتدب له ؛ ای دعاه فأجابه له ، و یقال ا