بزمفرهنگ مترادف و متضاد۱. انتعاش، جشن، سور، ضیافت، عیش، مجلس، مجلس عیشونوش، محفل، انس، میهمانی ≠ رزم ۲. ماتم
بزملغتنامه دهخدابزم . [ ب َ ] (اِ) مجلس شراب و جشن و مهمانی . (برهان ). مجلس شراب و عیش و عشرت و مهمانی . (مجمعالفرس ) (از انجمن آرای ناصری ). مجلس عیش و نشاط بخصوص ، و بدین مع
بزملغتنامه دهخدابزم . [ ب َ ] (ع مص ) گزیدن با دندان پیشین . (ناظم الاطباء) (منتهی الارب )(آنندراج ). دندان پیشین بر جای نهادن . (تاج المصادربیهقی ). || دوشیدن شتر را به انگشت
بزملغتنامه دهخدابزم .[ ب َ ] (اِخ ) نام قریه ای است از بوانات که یکی از امامزادگان در آنجا مدفونست . (برهان ) (آنندراج ) (شعوری ). قریه ای است سه فرسنگی مشرق سوریان . (فارسنامه
بضملغتنامه دهخدابضم . [ ب َ ] (ع مص ) ستبردانه گردیدن کشت . || اندک سخت شدن دانه . (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء).
بذملغتنامه دهخدابذم . [ ب ُ ] (ع اِ) رای و حزم . (منتهی الارب ) (آنندراج ) (از اقرب الموارد). هوش و رای و حزم . (ناظم الاطباء). || نفس . (منتهی الارب ) (آنندراج ). || کثافت و س
بضملغتنامه دهخدابضم . [ ب ُ ] (ع اِ) نفس . (منتهی الارب ) (اقرب الموارد). || خوشه ٔ نوخیز روزافزون . (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء). سنبله . (اقرب الموارد).
بزم آراستنلغتنامه دهخدابزم آراستن . [ ب َ ت َ ] (مص مرکب ) مجلس عیش برپا ساختن : صد بزم بیارائی هر جا که تو بنشینی صد شهر بیاشوبی هر جا که تو برخیزی . خاقانی .اسباب طرب جمع کن و بزم ب
بزم سنگینلغتنامه دهخدابزم سنگین . [ ب َ م ِ س َ ] (ترکیب وصفی ، اِ مرکب ) بزمی که در آن مردم کثیر جمع باشند. (از مصطلحات از غیاث اللغات ) (آنندراج ) : رخش شد محفل آرا شمع را بردار از