بزدودهلغتنامه دهخدابزدوده . [ ب ِ زَ /زِ / زُ / ب ِزْ دو دَ / دِ ] (ن مف ) (از: ب + زدوده )زدوده شده . صیقلی شده . رجوع به بزدودن و زدودن شود.
بزدودنلغتنامه دهخدابزدودن . [ ب ِ زَ / زِ / زُ / ب ِزْ دَ ] (مص ) (از:ب + زدودن ) بمعنی زدودن است . (آنندراج ). بمعنی بزدائیدن است که پاک کردن و جلا دادن زنگ باشد از روی آیینه و ت
بیدودةلغتنامه دهخدابیدودة. [ ب َ دَ ] (ع مص ) هلاک گردیدن . بود.بید. بیاد. بُواد. بیود. (از منتهی الارب ). هلاک شدن .(ترجمان علامه ٔ جرجانی ). رجوع به مصادر مذکور شود.
کیانیلغتنامه دهخداکیانی . [ ک ُ ] (ص نسبی ) منسوب به کُیان . گنبدی . همچون چادر یا خیمه ٔ گرد و مدور.- چرخ کیانی ؛ آسمان . فلک . چرخ فلک . سپهر: الا تا که روشن ستاره ست هر شب بر
سحریلغتنامه دهخداسحری . [ س َ ح َ ] (ع اِ) پیشک از صبح . (آنندراج ) (منتهی الارب ). قُبَیل الصبح . (اقرب الموارد). سحر. || (ص نسبی ) منسوب به سحر : مانند یکی جام یخین است شباهنگ
یخینلغتنامه دهخدایخین . [ ی َ ] (ص نسبی ) یخی . منسوب به یخ . مانند یخ . از جنس یخ . از یخ . (یادداشت مؤلف ) : مانند یکی جام یخین است شباهنگ بزدوده به قطره ی ْ سحری چرخ کیانیش
شباهنگلغتنامه دهخداشباهنگ . [ ش َ هََ ] (اِ مرکب ) شب آهنگ . قصدکننده به وقت شب . (غیاث اللغات ). بقصد آمدن در شب . قصد کردن کاری در شب . (فرهنگ نظام ). || شبانگاه . (فرهنگ خطی )
زنگلغتنامه دهخدازنگ . [ زَ ] (اِ) سبزی و زنگار و چرکی باشد که بر روی آیینه و شمشیر و امثال آن نشیند و معرب آن زنج است . (برهان ) (از ناظم الاطباء) (از اوبهی ) (از فرهنگ رشیدی )