بزدنلغتنامه دهخدابزدن . [ ب ِ زَ دَ ] (مص ) (از: ب + زدن ) زدن . (یادداشت دهخدا). || نواختن سازی ؛ ضرب ، دهل ، طبل . دمیدن در ذوات الریح . (یادداشت بخط دهخدا) : بزد نای روئین و
اغرنداءلغتنامه دهخدااغرنداء. [ اِ رِ ] (ع مص ) بزدن و دشنام و قهر فراگرفتن . (منتهی الارب ) (از ناظم الاطباء). || چیره گردیدن . یقال : اغرنداه و علیه ؛ ای علاه بالشتم و القهر و غلب
انثارلغتنامه دهخداانثار. [ اِ ] (ع مص ) خون آوردن بزدن نیزه بر کسی . (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء) (آنندراج ). ارعاف ، یقال : طعنه فانثره . (از اقرب الموارد). خون از بینی بیاوردن
قحزنةلغتنامه دهخداقحزنة. [ ق َ زَ ن َ ] (ع اِ) چوب دستی . || چوب دستی گنده . (منتهی الارب ) (آنندراج ). ج ، قحازن . || (مص ) افکندن بزدن . (منتهی الارب ). افکندن و زدن . (آنندراج
عصیلغتنامه دهخداعصی . [ ع َ صا / ع َ صَن ْ ] (ع مص ) به چوبدستی زدن . (از ناظم الاطباء). بشمشیر بزدن . (المصادر زوزنی ). عَصا. رجوع به عصا شود.