بزدلغتنامه دهخدابزد. [ب ُ / ب ُ زَ ] (فعل ) از مصدر بختن یا بوختن و از مصدر دوم آن بزشن یعنی رهائی بخشیدن : بُزد؛ رهائی می بخشد. مهبزد؛ ماه نجات می دهد. ابوعلی ابزون مهبزد المج
بزدلفرهنگ مترادف و متضادآهودل، ترسان، ترسنده، ترسو، جبان، جبون، خایف، کمجرات، کمدل ≠ شجاع، نترس، شیردل
بزدلدیکشنری فارسی به انگلیسیchicken, chicken-hearted, coward, cowardly, fainthearted, gutless, lily-livered, poltroon, pusillanimous, recreant, sissy, timid, timorous, unmanly, weak-kneed
بزدنلغتنامه دهخدابزدن . [ ب ِ زَ دَ ] (مص ) (از: ب + زدن ) زدن . (یادداشت دهخدا). || نواختن سازی ؛ ضرب ، دهل ، طبل . دمیدن در ذوات الریح . (یادداشت بخط دهخدا) : بزد نای روئین و