بزانهلغتنامه دهخدابزانه . [ ب َ ن َ / ن ِ ] (نف ) بزان . وزنده . بزین . (آنندراج ) (انجمن آرای ناصری ) : ولایت دارم و گنج خزانه سپاهی تیز چون باد بزانه . امیرخسرو (از آنندراج ).و
بزانهلغتنامه دهخدابزانه . [ ب ُ ن َ ] (اِخ ) دهی است به اصفهان ، و از آن است مطهربن عبدالواحد محدث و ابوالفرج بزانی محدث . رجوع به اخبارالدولة السلجوقیه و محاسن اصفهان و ترجمه ٔ
بزانهلغتنامه دهخدابزانه . [ ب ُ ن َ ] (اِخ ) نام قریه ای به اسفراین . رجوع به معجم البلدان و مرآت البلدان ج 1 ص 199 شود. || نام قصبه ٔ گجرات در هند. رجوع به تحقیق ماللهند ص 99 و
بِأَنَّهُفرهنگ واژگان قرآنبه اين (دليل) که آن (در عبارت " ذَ ٰلِکَ بِأَنَّهُ کَانَت تَّأْتِيهِمْ رُسُلُهُم بِـﭑلْبَيِّنَاتِ:آن (عقوبت و عذاب درد ناک )به سبب آن است که پيامبرانشان همواره
بِطَانَةًفرهنگ واژگان قرآنهمراز-دوست صميمي-محرم راز- خویشاوند نزدیک (در اصل به معنی آستر است و وجه تشبیهش این است که آستر از خود لباس به بدن نزدیک تر است.چون آستر لباس بر باطن انسان اشرا
بزینلغتنامه دهخدابزین . [ ب َ ] (ص ) وزنده . (ناظم الاطباء). بزنده . (انجمن آرای ناصری )(آنندراج ) (برهان ). بزان . بزانه . بمعنی وزان . (فرهنگ شعوری ). و رجوع به بزیدن و وزیدن
بزانلغتنامه دهخدابزان . [ ب َ ] (نف ، ق ) صفت بیان حالت از بزیدن . در حال وزیدن . بزنده . وزنده ، چه در فارسی باء و واو بهم تبدیل می یابند. (برهان ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء) (ا