بزازلغتنامه دهخدابزاز. [ ب َزْ زا ] (اِخ ) شهرکیست میان مذار و بصره در کنار شهر میسان . (از معجم البلدان ).
بزازلغتنامه دهخدابزاز. [ ب َزْ زا ] (ع ص ، اِ) جامه فروش ، چرا که بَزّ بعربی جامه را گویند. (از غیاث اللغات از کشف و مؤید). جامه و متاع فروش . (منتهی الارب ) (آنندراج ). جامه و
بذاذلغتنامه دهخدابذاذ. [ ب َ ] (ع مص )بدحال شدن . بذاذة. بَذَذ. بذوذة. (از منتهی الارب ) (از ناظم الاطباء) (از آنندراج ) (از معجم متن اللغة).
بضاضلغتنامه دهخدابضاض . [ ب ِ ] (ع ص ، اِ) ج ِ بَضوض . (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء). ج ِ بضوض بمعنی چاه کم آب . (آنندراج ). رجوع به بضوض شود.
بزازتلغتنامه دهخدابزازت . [ ب ِ زَ ] (ع اِمص ) حرفه ٔ بزاز. (یادداشت بخط دهخدا). بزازة. شغل و حرفه ٔ بزاز. جامه و متاع فروشی . (ناظم الاطباء).
بزازانهلغتنامه دهخدابزازانه . [ ب َزْ زا ن َ / ن ِ ] (ص نسبی ) نسبت است به بزاز. لایق و درخور بزاز. ملاخور. مجازاً عبارتست از فراوان و در دسترس همه . کم بها. مقابل عزیز : عصمت از م