چشم برهم زدنلغتنامه دهخداچشم برهم زدن . [ چ َ/ چ ِ ب َ هََ زَ دَ ] (مص مرکب ) لَمح . طَرف . (ترجمان القرآن جرجانی ). کنایه از لحظه ٔ کوتاه : نمانم که بر هم زند تیز چشم نگویم سخن پیش او
ارماشلغتنامه دهخداارماش . [ اِ ] (ع مص ) برگ برآوردن درخت . || شکافته شدن . || بسیار نگریستن بسستی و بر هم زدن چشم . || اندک اشک ریزه ریختن : اَرْمَش َ فی الدّمع؛ ای ارَش قلیلاً.
پِرْپِرْگویش گنابادی در گویش گنابادی یعنی مژه بر هم زدن ، مژگان باز و بسته کردن ، عشوه گری با چشم ها ، پرش تصویر ، چشمک زدن
چشمکفرهنگ فارسی عمید / قربانزاده۱. پلک زدن با یک چشم معمولاً جهت ایما و اشاره.۲. (زیستشناسی) = چشمیزک۳. [مصغرِ چشم] [قدیمی] چشم کوچک.۴. [قدیمی] چشم زیبا: ◻︎ آن خال چو مشکدانه چون است؟ / وآن
ناظمیلغتنامه دهخداناظمی . [ ظِ ] (اِخ ) مؤلف صبح گلشن این دو بیت را به نام او ثبت کرده است :مژه بر هم زدن و چشم سیاهش نگریدزیر لب خنده و دزدیده نگاهش نگریدمی کشد رشک مرا ورنه یق
لمحلغتنامه دهخدالمح . [ ل َ ] (ع ص ، اِ) امربارز و آشکار. یقال : لارینک لمحاً باصراً؛ ای امراً واضحاً. (منتهی الارب ). || (اِمص ) چشم زد.- لمح ٌ باصر ؛ نگاه تیز.- لمح ِ بصر ؛ چ