برکاستلغتنامه دهخدابرکاست . [ ب َ ] (مص مرکب مرخم ، اِمص ) کمی . کاهش : بدو گفت بیژن که این راست است ز من کار تو پاک برکاست است . فردوسی .زآنکه در حسن برافزونی و برکاست نیی من بعش
برخاستنفرهنگ مترادف و متضاد۱. ایستادن، بهپاخاستن، برپا شدن، بلند شدن ۲. بیدار شدن ۳. بردمیدن، سر زدن ۴. برآمدن، طلوع کردن ۵. شوریدن، شورش کردن، طغیان کردن، عصیان کردن، قیام کردن ۶. متصاعد
برافزونلغتنامه دهخدابرافزون . [ ب َ اَ ] (ص مرکب ) رو به افزایش . دائم التزاید. روزافزون : شرم چرا داشت باید ای عجب او رازان کرم و فضل روزروز برافزون . فرخی .جاوید زیادی بشادکامی ش
لْنَحْمِلْفرهنگ واژگان قرآنبرماست كه به دوش گيريم - برماست كه برعهده بگيريم (تركيب لـِ با فعل مضارع نيز فعل امر مي سازد و چنانچه قبل از آن حروف ربط "وَ" ،"ثُمَّ" يا "فـَ" بيايد ، اين لام
براستالغتنامه دهخدابراستا. [ ب ِ ] (حرف اضافه ٔ مرکب ) (از: ب + راستا) براستای . در حق . درباره ٔ. درباب .(فرهنگ فارسی معین ) : اینک عنان با عنان تو نهادم مکافات این مکرمت را که ب