برپافرهنگ مترادف و متضاد۱. آباد، آبادان، ایستاده، برقرار ۲. دایر ۳. ایستاده، سرپا، قائم، منعقد ≠ نشسته ۴. معمور
برپالغتنامه دهخدابرپا. [ ب َ ] (ص مرکب ) (از: بر + پا) ایستاده . روی پا. (ناظم الاطباء). قائم و ایستاده . (آنندراج ). سرپا. مقابل نشسته .- برپا بودن ؛ بر پای بودن صف ، متشکل بو
برپا داشتنفرهنگ مترادف و متضاد۱. آباد ساختن، آبادان کردن ۲. برافراشتن، نصب کردن ۳. بر پا کردن، برقرار کردن ۴. اقامه کردن، انجامدادن ۵. مجلس کردن
برپا کردنفرهنگ مترادف و متضاد۱. برقرار کردن، تاسیس کردن، دایر کردن ۲. مستقر کردن ۳. برگزار کردن، برپا داشتن ۴. به پا کردن
لَا نُقِيمُفرهنگ واژگان قرآنبرپا نمي كنيم (عبارت "فَحَبِطَتْ أَعْمَالُهُمْ فَلَا نُقِيمُ لَهُمْ يَوْمَ ﭐلْقِيَامَةِ وَزْناً " يعني : پس اعمالشان تباه و بي اثر شد لذا ميزاني براي سنجش اعمال
مُقِيمِيفرهنگ واژگان قرآنبرپا دارندگان (برپادارنده ایکه آنچه را برپا می دارد زایل نشو و تمامی نداشته باشد. در اصل مقيمين بوده که چون مضاف واقع شده نون آن حذف گردیده است)