برونگردلغتنامه دهخدابرونگرد. [ ب َرْ وَ گ ِ ] (اِخ ) برونجرد، که قریه ٔ بزرگیست به مرو. (یادداشت دهخدا). رجوع به برونجرد شود.
درونگرائیلغتنامه دهخدادرونگرائی . [ دَ گ َ / گ ِ ] (حامص مرکب ) در اصطلاح روانشناسی ، عمل درون گرا. حالت درون گرا. باطن گرایی . میل به باطن . توجه و تمایل به ضمیر و نهان و دل . در مق
برونگراییلغتنامه دهخدابرونگرایی . [ ب ِ/ ب ُ گ َ / گ ِ ] (حامص مرکب ) عمل گراییدن به برون . || (اصطلاح روانشناسی ) برونگرایی و درونگرایی اصطلاحاتی است که «ک . گ . یونگ » وضع کرده و ح
برونگردلغتنامه دهخدابرونگرد. [ ب َرْ وَ گ ِ ] (اِخ ) برونجرد، که قریه ٔ بزرگیست به مرو. (یادداشت دهخدا). رجوع به برونجرد شود.