برونلغتنامه دهخدابرون . [ ب َرْ رو ] (هزوارش ، اِ) به لغت زند و پازند، گوسفندی و بزی که پیشاپیش گله راه رود. (از برهان ). نهاز. || بز کوهی . (برهان ).
برونلغتنامه دهخدابرون . [ ب ُ ] (اِخ ) مرکز دهستان بخش حومه ٔ شهرستان فردوس . سکنه ٔ آن 325 تن است . آب آن از قنات و محصول آن غلات و ذرت است . (از فرهنگجغرافیایی ایران ج 9).
برونلغتنامه دهخدابرون . [ ب ُ ] (اِخ ) یکی از دهستان های ششگانه ٔ بخش حومه ٔ شهرستان فردوس . هوای آن در قسمتهای کوهستانی معتدل و در جلگه گرمسیر است . این دهستان از 9ده تشکیل شده
خوهدلغتنامه دهخداخوهد. [ خوَ / هََ ] (فعل ) مخفف خواهد : کامم از جود او برونق شدهم خوهد تا شود برونق تر.سوزنی .
استفانلغتنامه دهخدااستفان . [ اِ ت ِ ] (اِخ ) قصبه ٔ مرکز قضائی است بسنجاق سینوپ از ولایت کاستمونی در ساحل بحر اسود، در میان خلیج کوچکی که جهت غربی آن با دماغه ای مسدود است و در 5
مستطارلغتنامه دهخدامستطار. [ م ُ ت َ ] (ع ص ) نعت مفعولی از استطارة. پرانیده . (منتهی الارب ) (اقرب الموارد). || ترسیده . ترسانیده . || بسرعت رانده شده چنانکه اسب . (منتهی الارب )
کجینه فروشلغتنامه دهخداکجینه فروش . [ ک َ ن َ / ن ِ ف ُ ] (نف مرکب ) آنکه لباسهای کهنه فروشد. کهنه فروش . (فرهنگ فارسی معین ) : و خیاطان و کجینه فروشان در آن بازار می نشینند و بازاری
بیرونقیلغتنامه دهخدابیرونقی . [ رَ / رُو ن َ ] (حامص مرکب ) حالت و کیفیت بیرونق . کسادی . تق و لقی . ناروایی . عدم رواج : تا نور جان و ظل خدائی نهفته خاک بیرونقی بخلق خدای اندر آمد