بروغنلغتنامه دهخدابروغن . [ ب َ غ َ ] (اِخ )دهی است از دهستان کاه بخش داورزن شهرستان سبزوار. سکنه ٔ آن 192 تن است . آب آن از قنات و محصول آن غلات و زیره و پنبه است . (از فرهنگجغر
برومندلغتنامه دهخدابرومند. [ ب َ م َ ] (ص مرکب ) (از: بر + اومند، صورت قدیم «مند»، پسوند اتصاف ) برمند. دارای بر. باردار و بارور و صاحب نفع. (برهان ). مثمر. صاحب بر : ابوبکر... وص
برومندلغتنامه دهخدابرومند. [ ب َ ] (ص مرکب ) مخفف آبرومند. (فرهنگ فارسی معین ). صاحب آبرو. آبرودار. رجوع به آبرومند شود.
برونلغتنامه دهخدابرون . [ ب َرْ رو ] (هزوارش ، اِ) به لغت زند و پازند، گوسفندی و بزی که پیشاپیش گله راه رود. (از برهان ). نهاز. || بز کوهی . (برهان ).
برونلغتنامه دهخدابرون . [ ب ُ ] (اِخ ) مرکز دهستان بخش حومه ٔ شهرستان فردوس . سکنه ٔ آن 325 تن است . آب آن از قنات و محصول آن غلات و ذرت است . (از فرهنگجغرافیایی ایران ج 9).
چواکلغتنامه دهخداچواک . [ چ ُ ] (اِ) نانی باشد که آن را بروغن بریان کنند. (جهانگیری ). نانی که آن را بروغن بریان کنند و آن را چُواکک نیز گویند. (برهان ) (آنندراج ) (انجمن آرا) (
تدهنلغتنامه دهخداتدهن . [ ت َ دَهَْ هَُ ] (ع مص ) خویش چرب کردن بروغن . (تاج المصادر بیهقی ). بروغن خویشتن چرب کردن . (زوزنی ). چرب شدن و طلا کردن روغن بر خود. (از منتهی الارب )
ترییغلغتنامه دهخداترییغ. [ ت َ ] (ع مص ) تر کردن ترید را بروغن . (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد).
زنبقیلغتنامه دهخدازنبقی . [ زَم ْ ب َ ] (ص نسبی ) منسوب است به زنبق و گمان می کنم اشتغال بروغن بنفشه و فروش عطریات را می رساند. (از انساب سمعانی ). رجوع به زنبق شود.