برودلغتنامه دهخدابرود. [ ب َ ] (اِخ ) شهری در شام که آن را بیروت نیز گویند. (ناظم الاطباء). رجوع به بیروت شود.
برودلغتنامه دهخدابرود. [ ب َ ] (ع ص ) خبز برود؛ نان که بر آن آب ریخته باشند. (منتهی الارب ) (از ذیل اقرب الموارد از لسان ). || ثوب برود؛ جامه ٔ پرزه دار. (منتهی الارب ) (از ذیل
برودلغتنامه دهخدابرود. [ ب َرْ رَ ] (ع اِ) لکک . (دهار). تولی . تیره . تلی . چاکشو. آلوی چینی . (زمخشری ).
برودلغتنامه دهخدابرود. [ ب ُ ] (ع اِ) ج ِ بُرد. (منتهی الارب ) (اقرب الموارد). رجوع به برد شود: وقع بینهما قدّ برود یمنیة؛ با هم خصومت و نزاع کردند تاآنجا که لباسهای گرانقیمت خو
بروداتلغتنامه دهخدابرودات . [ ب َ ] (ع اِ) ج ِ بَرود. ادویه ای که چشم را خنک کند. (یادداشت دهخدا). و رجوع به برود شود.