بروازلغتنامه دهخدابرواز. [ ب َرْ ] (اِ) جای قرار و آرام . (برهان ) (آنندراج ). جای آرام که از چوب برای کبوتر راست کنند. (از شرفنامه ٔ منیری ). || نشیمن باز و شاهین و امثال آن . (
بروازلغتنامه دهخدابرواز. [ ب ِرْ ] (معرب ، اِ) معرب از فارسی است به معنی اطار و چارچوب عکس و قاب . (از نشوءاللغة ص 94). «دزی » آنرا بَرواز ضبط کرده و فارسی آنرا پرواز دانسته و جم
بروازهلغتنامه دهخدابروازه . [ ب َرْ زَ / زِ ] (اِ) آتشی را گویند که پیش پیش عروس افروزند. (برهان ) (آنندراج ). آتشی که پیش عروس افروزند.(شرفنامه ٔ منیری ). || خوردنی و طعامی که از
برازالغتنامه دهخدابرازا.[ ب َ ] (نف ) سزاوار و لایق . درخور. ازدر. جدیر. || زیبا. زیبنده . برازنده . (یادداشت مؤلف ).
برازالغتنامه دهخدابرازا. [ برْا / ب ِ ] (اِخ ) از موجدان استعمار فرانسوی . تولد درکاستل گانْدُلفو 1852 م .، وفات 1905 م . وی بصلح بخشی از کنگو را برای فرانسه تصرف کرد و برازاویل
بروازهلغتنامه دهخدابروازه . [ ب َرْ زَ / زِ ] (اِ) آتشی را گویند که پیش پیش عروس افروزند. (برهان ) (آنندراج ). آتشی که پیش عروس افروزند.(شرفنامه ٔ منیری ). || خوردنی و طعامی که از
برواسلغتنامه دهخدابرواس . [ ب َرْ ] (معرب ، اِ) بَرواز. (از ذیل قوامیس عرب ، دزی ). رجوع به برواز شود.
بتوازلغتنامه دهخدابتواز. [ ب َ ] (اِ) بدواز. آرامگاه و نشیمن باز و شاهین و امثال آن را گویند. (برهان قاطع). پتواز. بدواز. برواز. پتوازه . پدواز. نشیمن کبوتر و باز که دو چوب ستون
برازالغتنامه دهخدابرازا.[ ب َ ] (نف ) سزاوار و لایق . درخور. ازدر. جدیر. || زیبا. زیبنده . برازنده . (یادداشت مؤلف ).