برومندلغتنامه دهخدابرومند. [ ب َ م َ ] (ص مرکب ) (از: بر + اومند، صورت قدیم «مند»، پسوند اتصاف ) برمند. دارای بر. باردار و بارور و صاحب نفع. (برهان ). مثمر. صاحب بر : ابوبکر... وص
برومندلغتنامه دهخدابرومند. [ ب َ ] (ص مرکب ) مخفف آبرومند. (فرهنگ فارسی معین ). صاحب آبرو. آبرودار. رجوع به آبرومند شود.
بَرمیمگویش بختیاریبره موم (صحیح آن بهره موم است. نوعی موم به رنگ یشمى که زنبوران بهره تولیدکنند و با آن درزها و شکاف کندوى جدیدرا مىپوشانند و راه ورود و خروج را بهاندازه دلخواه ک
برومندفرهنگ مترادف و متضاد۱. بارور، مثمر، میوهدار ۲. قوی، رشید، نیرومند محکم ۳. برخوردار، بهرهور، کامروا، کامیاب ۴. خرم، شاداب ۵. آبرومند
عکبرلغتنامه دهخداعکبر. [ ع ِ ب ِ ] (ع اِ) چیزی است که زنبور عسل بر ران و بازوی خود آورده آن را در شهد بجای انگبین اندازد. (منتهی الارب ) (ازاقرب الموارد). نوعی از گل است و آن زر
برومندلغتنامه دهخدابرومند. [ ب َ م َ ] (ص مرکب ) (از: بر + اومند، صورت قدیم «مند»، پسوند اتصاف ) برمند. دارای بر. باردار و بارور و صاحب نفع. (برهان ). مثمر. صاحب بر : ابوبکر... وص