برقولغتنامه دهخدابرقو. [ ] (اِ) برقو و ترقو ظاهراً قسمی نسیج و جامه بوده است و این کلمه در دو مصرع از اشعار سوزنی بجای مانده است چنین : برقوبافا ز تار ترقوی تو من ترقوبافا گهی ک
برغولغتنامه دهخدابرغو. [ ب َ / ب ُ ] (اِ) شاخ حیوان که از میان تهی باشد و آنرا مانند نفیری نوازند. (غیاث اللغات ) (ناظم الاطباء). شاخی باشد در میان تهی که آنرا مانند نفیر نوازند
برغوواژهنامه آزادداستان سرای عاشقان را گویند/عاشیقی که با ساز دوتار و یا دیوان داستان سرایی میکند و داستان ها و افسانه های آمیانه ای چون کوراوغلو را روایت میکند.
برغوفرهنگ فارسی عمید / قربانزاده= بوق: ◻︎ آه سحر از نایژۀ صبح برآمد / بیجان به هوا چون نفس از لولهٴ برغو (آذری: مجمعالفرس: برغو).
برقوعلغتنامه دهخدابرقوع . [ ب ُ ] (ع اِ) برقع. (منتهی الارب ). روی بند ستور و زنان عرب . (ناظم الاطباء). رجوع به برقع شود. || (ص ) سخت . (منتهی الارب ): رجوع برقوع ؛ گرسنگی سخت .
برقوقلغتنامه دهخدابرقوق . [ ب َ ] (ع اِ)جابزگ . (یادداشت مؤلف ). اجاص صغار. || مشمش . زردآلو. (یادداشت مؤلف ). خلوگرده . ترش هلو. آلوچه . خلی . خولی . خالودار. خلوخلی . (یادداش
برق وارلغتنامه دهخدابرق وار. [ ب َ ] (ص مرکب ) همانند برق . || مجازاً، تند و سریع. || درخشان : صبح ز مشرق چو کرد بیرق روز آشکارخنده زد اندر هوا بیرق او برقوار.خاقانی .
برقوعلغتنامه دهخدابرقوع . [ ب ُ ] (ع اِ) برقع. (منتهی الارب ). روی بند ستور و زنان عرب . (ناظم الاطباء). رجوع به برقع شود. || (ص ) سخت . (منتهی الارب ): رجوع برقوع ؛ گرسنگی سخت .
برقوقلغتنامه دهخدابرقوق . [ ب َ ] (ع اِ)جابزگ . (یادداشت مؤلف ). اجاص صغار. || مشمش . زردآلو. (یادداشت مؤلف ). خلوگرده . ترش هلو. آلوچه . خلی . خولی . خالودار. خلوخلی . (یادداش