برقعیلغتنامه دهخدابرقعی . [ ب ُ ق َ ] (اِخ ) شاعر معاصر منجیک و منجیک را با او مهاجاتی است . (یادداشت مؤلف ) : ویحک ای برقعی ای تلخ تر از آب فرژتا کی این طبع بد تو که گرفتی سر پ
برقعیدلغتنامه دهخدابرقعید. [ ب َ ق َ ] (اِخ ) شهری است نزدیک موصل . (منتهی الارب ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء).
علوی برقعیلغتنامه دهخداعلوی برقعی . [ ع َ ل َ ی ِ ب ُ ق َ ] (اِخ ) کسی بود که ازبصره خروج کرد. (از حدود العالم چ دانشگاه ص 152).
برقعلغتنامه دهخدابرقع. [ ب ُ ق َ / ب ُ ق ُ ] (ع اِ) روی بند ستور. (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء) : از بیلقان پرده های بسیار و جل و برقع و ناطف خیزد. (حدود العالم ). ده سر اسب پنج
برقیلغتنامه دهخدابرقی . [ ب َ ] (ص نسبی ) منسوب است به برق رود و آنرا برقه نیز نامند و آن دهی است به قم . (الانساب سمعانی ).
برقعیدلغتنامه دهخدابرقعید. [ ب َ ق َ ] (اِخ ) شهری است نزدیک موصل . (منتهی الارب ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء).
علوی برقعیلغتنامه دهخداعلوی برقعی . [ ع َ ل َ ی ِ ب ُ ق َ ] (اِخ ) کسی بود که ازبصره خروج کرد. (از حدود العالم چ دانشگاه ص 152).
ابن عمرلغتنامه دهخداابن عمر. [ اِ ن ُ ع ُ م َ ] (اِخ ) عبدالعزیزبن عمر برقعیدی . از امرای موصل . شهرت این مرد بعلت بناء قصبه ٔ جزیره ٔ ابن عمر است .
فرژفرهنگ فارسی عمید / قربانزادهریشۀ گیاهی تلخ که جوشاندۀ آن در طب قدیم در معالجۀ بعضی از امراض معده به کار میرفته: ◻︎ ویحک برقعی ای تلختر از آب فرژ / تا کی این طبع بد تو که بگیرد سر پژ (منج
باشزیلغتنامه دهخداباشزی . [ ش َ زْ زی ] (اِخ ) شهرکی است از ناحیه ٔ بَقعاء موصل در حوالی برقعید که بازاری معروف دارد، بین جزیره ٔ ابن عمر و نصیبین واقع شده و بارانداز قوافل بسیار