برقرارفرهنگ مترادف و متضاد۱. استوار، پابرجا، پایدار، ثابت ≠ ناپایدار، نااستوار ۲. جاوید، مدام ≠ زودگذر ۳. مستقر ۴. معین، مقرر
برقرارلغتنامه دهخدابرقرار. [ ب َ ق َ ] (ص مرکب ، ق مرکب ) ثابت و برجای . (آنندراج ). مستقر. باقی . ثابت و محکم و برجای . (ناظم الاطباء). بطور ثابت و منصوب . (ناظم الاطباء) : بازرگ
برقرارفرهنگ فارسی طیفیمقوله: تغییر ه، بنانهاده، جاافتاده، پابرجای، جا خوش کرده، ریشه کرده، پادار، استوار▼، باز، دیرینه، تعیینشده، تجویزشده، جاویدان، متمادی غیرقابلفسخ، مقطوع، تغییر
توازن بومشناختیecological balanceواژههای مصوب فرهنگستانبرقرار بودن تعادل بین اجزای یک اجتماع طبیعی بهطوریکه اعضای وابسته به آن نسبتاً ثابت بمانند و بومسازگان آنها پایدار باشد
نشانی شاخهbranch addressواژههای مصوب فرهنگستاننشانی دستوری که در صورت برقرار بودن شرط بعد از دستور شاخهگزینی اجرا میشود
آرام بودنفرهنگ فارسی طیفیمقوله: حرکت آرام بودن، تکان نخوردن، بیحرکت بودن، ساکن ماندن، قرار داشتن برقرار بودنآرامش، آرامش داشتن اوضاع، آب ازآب تکان نخوردن (نجنبیدن)، ساکت بودن، ثباتداش
برقرارلغتنامه دهخدابرقرار. [ ب َ ق َ ] (ص مرکب ، ق مرکب ) ثابت و برجای . (آنندراج ). مستقر. باقی . ثابت و محکم و برجای . (ناظم الاطباء). بطور ثابت و منصوب . (ناظم الاطباء) : بازرگ
ثباتفرهنگ فارسی عمید / قربانزاده۱. پایداری؛ دوام؛ پایدار بودن چیزی.۲. برقرار بودن؛ بر یک حالت بودن؛ تغییر نکردن.۳. مقاومت؛ استقامت. ثبات قدم: [مجاز]۱. پایداری.۲. پابرجا بودن در امری.