برقراریلغتنامه دهخدابرقراری . [ ب َ ق َ] (حامص مرکب ) استقرار: پس از برقراری اصول دمکراسی . || (ص نسبی ) منصوب شده . (ناظم الاطباء).
برقراری صلحفرهنگ فارسی طیفیمقوله: تضاد در عمل (اختیار فردی) راری صلح، فرونشانی جنگ، آشتی، ترک مخاصمه، آتشبس، متارکه، خاتمۀ درگیری، تعلیق حالت جنگی استمالت، دلجویی، رفع اختلاف آشتیکنان،
برقراری تماسcall establishmentواژههای مصوب فرهنگستانفرایند مسیردهی و اتصال تماس تلفنی یا انتقال داده متـ . برقراری برخوانی
communicateدیکشنری انگلیسی به فارسیبرقراری ارتباط، گفتگو کردن، معاشرت کردن، ارتباط بر قرار کردن، مکاتبه کردن، کاغذ نویسی کردن، مراوده کردن، فرا فرستادن
ارتباط جمعیmass communicationواژههای مصوب فرهنگستانبرقراری ارتباط و انتقال اخبار و اطلاعات به تمام یا جمع کثیری از مردم در جامعه ازطریق رسانههای جمعی
ارتباط رسانهایmedia relationsواژههای مصوب فرهنگستانبرقراری ارتباط با رسانهها برای اطلاعرسانی به عموم دربارۀ مأموریتها و سیاستها و اهداف و اقدامات سازمان یا کارسپاران
برقراری تماسcall establishmentواژههای مصوب فرهنگستانفرایند مسیردهی و اتصال تماس تلفنی یا انتقال داده متـ . برقراری برخوانی