برفتنلغتنامه دهخدابرفتن . [ ب ِ رَ ت َ ] (مص ) دست دادن . میسر شدن . (یادداشت مؤلف ) : ایزد...مدت ملوک الطوایف بپایان آورده بود تا اردشیر را بدان آسانی برفت . (تاریخ بیهقی ). و
برستنلغتنامه دهخدابرستن . [ ب ِ رَ ت َ ] (مص ) رستن . رهایی یافتن . رها شدن . خلاص شدن . مستخلص شدن . نجات یافتن . تخلص : گمان برد کز بخت وارون برست نشد بخت وارون از آن یک بدست .
پوزش کنانفرهنگ فارسی عمید / قربانزادهدر حال پوزش کردن: ◻︎ برفتند پوزشکنان نزدِ شاه / که گر شاه بیند، ببخشد گناه (فردوسی: ۵/۲۴۸).
استیارلغتنامه دهخدااستیار. [ اِ ] (ع مص ) برفتن . (تاج المصادر بیهقی ). رفتن . || به روش کسی رفتن : استار سیرته ؛ ای استن بسنته . (منتهی الارب ). || خواربار آوردن . (تاج المصادر ب
شطفلغتنامه دهخداشطف . [ ش َ ] (ع مص ) برفتن و دور شدن . (منتهی الارب ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد) . || پویه . دویدن . (ناظم الاطباء) (منتهی الارب ) (آنندراج ).
قنلغتنامه دهخداقن . [ ق َن ن ] (ع مص ) طلب کردن اخبار برفتن در پی آن . || به نگاه جستن گم شده را. || به چوب دستی زدن . (منتهی الارب ) (اقرب الموارد) (آنندراج ).