برشیلغتنامه دهخدابرشی . [ ب َ رِ ] (اِخ ) دهی است از دهستان حومه ٔ بخش رامسر شهرستان شهسوار. سکنه ٔ آن 250 تن . (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج 2).
برشیان دارولغتنامه دهخدابرشیان دارو. [ ب َ ] (اِ مرکب ) داروئی است که آنرا سرخ مرد گویند و بعربی عصی الراعی خوانند. (آنندراج ). حمیرا. (برهان ). و رجوع به برسیان دارو شود.
برشیواندنلغتنامه دهخدابرشیواندن . [ ب َ شی دَ ] (مص مرکب ) شیار کردن . شخم کردن : گفت این گندم بر زمین بیفشان و زمین برشیوان و دانه بخاک بپوشان . (تفسیر ابوالفتوح رازی ج 2 ص 379).
برشیدفرهنگ نامها(تلفظ: baršid) مرکب از بر به معنی قد و بالا و شید به معنی خورشید ؛ (به مجاز) زیبا چون آفتاب .
استخوانبُری کوک و جَسCock and Jahss osteotomyواژههای مصوب فرهنگستانبرشی به شکل عدد هفت در استخوانهای مچ پا برای اصلاح قوس کف پا
برش دالانیtransect 1واژههای مصوب فرهنگستانبرشی که با عرض کم در طول محوطۀ باستانشناختی ایجاد میشود، بهصورتیکه عناصر مختلف بافت معماری در آن آشکار شود
برش نازکthin sectionواژههای مصوب فرهنگستانبرشی بسیار نازک از برخی مواد فرهنگی، عمدتاً سنگ و سفال، برای مطالعات آزمایشگاهی