برشکستنلغتنامه دهخدابرشکستن . [ ب َ ش ِ ک َ ت َ ] (مص مرکب ) شکستن : گفت ای استا مرا طعنه مزن گفت استا زان دو یک را برشکن چون یکی بشکست هر دو شد ز چشم مرد احول گردد از میلان و خشم
بشکستهلغتنامه دهخدابشکسته . [ ب ِ ک َ ت َ / ت ِ ] (ن مف ) شکسته : دشمنت خسته و بشکسته و پابسته به بند. (تاریخ بیهقی ).رجوع به شکسته شود.
سپهری بخاراییلغتنامه دهخداسپهری بخارایی . [ س ِ پ ِ ی ِ ب ُ ] (اِخ ) از افاضل شعرای زمان سامانیه و دیالمه بود و با ابوالمؤید بلخی و ابوالمثل بخارایی معاشرت نموده ، گویند زمان رودکی را د
کرتهلغتنامه دهخداکرته . [ ک ُ ت َ / ت ِ] (اِ) به معنی پیراهن و معرب آن قرطه است و به عربی قمیص گویند. (برهان ). پیراهن و این فارسی ماوراءالنهر است . قرطق و قرطه معرب آن است . (ا
گرفتهلغتنامه دهخداگرفته . [ گ ِ رِ ت َ / ت ِ ] (اِ) طعنه . (غیاث ). طعنه است که زدن نیزه و گفتن سخنان به طریق سرزنش باشد. (برهان ) (آنندراج ). با لفظ زدن مستعمل است . (آنندراج )
تقوزلغتنامه دهخداتقوز. [ ت َ ق َوْ وُ ] (ع مص ) شادمانی نمودن . (منتهی الارب ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء). شادمانی . (ازاقرب الموارد). || خواستن . || از بالا به زیر افتادن . (منت
تضمین مزدوجلغتنامه دهخداتضمین مزدوج . [ ت َ ن ِ م ُ دَ وَ ] (ترکیب وصفی ، اِ مرکب ) این صنعت چنان بود که دبیر یا شاعر بعد از آن که حدود اسجاع و قوافی نگاه داشته باشد و شرایط آن بجای آو