برشکستنلغتنامه دهخدابرشکستن . [ ب َ ش ِ ک َ ت َ ] (مص مرکب ) شکستن : گفت ای استا مرا طعنه مزن گفت استا زان دو یک را برشکن چون یکی بشکست هر دو شد ز چشم مرد احول گردد از میلان و خشم
برشکستنفرهنگ انتشارات معین( بَ . ش ِ کَ تَ) 1 - (مص ل .) دوری کردن ، روی برتافتن . 2 - (مص م .) شمردن ، حساب کردن .
عنان برشکستنلغتنامه دهخداعنان برشکستن . [ ع ِ ب َ ش ِ ک َ ت َ ] (مص مرکب ) کنایه از روی برتافتن و اعراض کردن است : آن را که تو تازیانه بر سر شکنی به زآنکه ببینی و عنان برشکنی . سعدی .م
برشکفتنلغتنامه دهخدابرشکفتن . [ ب َ ش ِ ک ُ ت َ ] (مص مرکب ) شکفتن : شهنشه ز شادی چو گل برشکفت بخندید در روی درویش و گفت . سعدی .ملک زین حکایت چنان برشکفت که چیزش ببخشید و چیزش نگف
بشکستنلغتنامه دهخدابشکستن . [ ب ِ ک َ ت َ ] (مص ) شکستن و خاموش کردن . (ناظم الاطباء). مغلوب کردن . غالب شدن . شکست دادن . کسر.رجوع به شکستن و شعوری ج 1 ورق 207 شود : اجزاء پیاله
عنان برشکستنلغتنامه دهخداعنان برشکستن . [ ع ِ ب َ ش ِ ک َ ت َ ] (مص مرکب ) کنایه از روی برتافتن و اعراض کردن است : آن را که تو تازیانه بر سر شکنی به زآنکه ببینی و عنان برشکنی . سعدی .م
نتکلغتنامه دهخدانتک . [ ن َ ] (ع مص ) کشیدن چیزی را که به پنجه گرفته باشی سپس به زور برشکستن آن . (منتهی الارب ) (آنندراج ) (از ناظم الاطباء). گرفتن و کشیدن چیزی سپس به سختی شک
پیمان شکستنلغتنامه دهخداپیمان شکستن . [ پ َ / پ ِ ش ِ ک َ ت َ ] (مص مرکب ) نقض عهد کردن . نکث . خلف عهد کردن . انتکاث . افقار : بگشتند یکسر ز فرمان اوی بهم برشکستند پیمان اوی . فردوسی
اعتراض کردنلغتنامه دهخدااعتراض کردن . [ اِ ت ِ ک َ دَ ] (مص مرکب ) عیب کسی کردن . و انگشت به چیزی نهادن و گذاشتن و انگشت به در چیزی کردن و حجت گرفتن و حرف در کار کسی کردن و ناخن زدن و
اعراض کردنلغتنامه دهخدااعراض کردن . [ اِ ک َ دَ ] (مص مرکب ) روی گردانیدن . بیزاری نشان دادن . نفرت پیدا کردن . روی برگردانیدن . رخ تافتن . (فرهنگ فارسی معین ). رو گردانیدن و دامن کشی