برزیدنلغتنامه دهخدابرزیدن . [ ب َ دَ ] (مص ) ورزیدن است که مواظبت و مداومت کردن باشد در کاری . (برهان ) (انجمن آرای ناصری ) (آنندراج ). عمل کردن به . (یادداشت مؤلف ): المحالمة؛ ب
برازیدنفرهنگ مترادف و متضاد۱. برازنده بودن، زیبندگی داشتن، زیبیدن، زیبا نمودن، زیبندهبودن، سزاوار بودن، شایسته بودن، طرازیدن ۲. پینه کردن، وصله کردن
محالمةلغتنامه دهخدامحالمة.[ م ُ ل َ م َ ] (ع مص ) با کسی حلم برزیدن . (المصادر زوزنی ). با کسی دوستی برزیدن . (تاج المصادر بیهقی ).
ورزیدنلغتنامه دهخداورزیدن . [ وَ دَ ] (مص ) برزیدن . کار کردن . (فرهنگ فارسی معین ) (ناظم الاطباء).عمل کردن . به کار بردن . || کوشیدن . جهد کردن . کوشش و سعی نمودن . (ناظم الاطباء
مخالمةلغتنامه دهخدامخالمة. [ م ُ ل َ م َ ] (ع مص ) با کسی دوستی برزیدن . (زوزنی ) (از تاج المصادر بیهقی ). دوستی کردن با کسی . (منتهی الارب ) (آنندراج ) (از اقرب الموارد) (ناظم ال
تغازللغتنامه دهخداتغازل . [ ت َ زُ ] (ع مص ) بایکدیگر عشق برزیدن . (زوزنی ). عشق ورزیدن . (دهار). با هم به غزل سخن گفتن و عشق ورزیدن . (منتهی الارب ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء). ت