برزکارلغتنامه دهخدابرزکار. [ ب َ ] (ص مرکب ) برزیگر و زارع . (آنندراج ) (انجمن آرا).برزگر. برزیگر و زراعت کننده . (برهان ) : برزکاران جهانند همه روز و همه شب بجز از معصیت و جور ند
برزکانلغتنامه دهخدابرزکان . [ ] (اِخ ) قریه ای است کمتر از دو فرسنگی شمال غربی زنجیران به فارس . (فارسنامه ٔ ناصری ).
برزکانلغتنامه دهخدابرزکان . [ ب َ زَ ] (اِخ ) دهی است از دهستان شهاباد بخش حومه ٔ شهرستان بیرجند. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج 9).
ورزکارلغتنامه دهخداورزکار. [ وَ ] (ص مرکب ) زارع . برزکار. کشتکار. (ناظم الاطباء). کشاورز. برزگر. برزیگر. زراعت کننده . (آنندراج ) (برهان ) : بیوشاسب دیدم شبی سه چهارچنانکه آیدی ن
برزگرلغتنامه دهخدابرزگر. [ ب َ زْ / زِ گ َ ](ص مرکب ) (از: برز بمعنی ورز، ورزش از مصدر ورزیدن + گر) یعنی آنکه زمین را ورزد. (یادداشت مؤلف ). مزارع که آنرا کدیور و کشاورز نیز گوی
برزکانلغتنامه دهخدابرزکان . [ ] (اِخ ) قریه ای است کمتر از دو فرسنگی شمال غربی زنجیران به فارس . (فارسنامه ٔ ناصری ).