بررستهلغتنامه دهخدابررسته . [ ب َرْ، رَ ت َ / ت ِ ] (ن مف مرکب ) (از: بر +رسته بمعنی رها شده و برآمده ). رجوع به رسته شود.
بررستهلغتنامه دهخدابررسته . [ ب َرْ، رُ ت َ / ت ِ ] (ن مف مرکب ) مطلق نباتات و گیاه بی ساق باشد.(آنندراج ) (برهان ) (انجمن آرا). گیاه تنه دار و غیرتنه دار. (شرفنامه ٔ منیری ). مقا
برجستهفرهنگ مترادف و متضاد۱. سرآمد، عالی، عمده، فحل، شاخص، مبرز، متشخص، متمایز، مشخص، ممتاز، مهم ۲. چشمگیر، نمایان ۳. برآمده، محدب ۴. پسندیده، خوب ۵. چالاک، چست
برجستهدیکشنری فارسی به انگلیسیbanner, big, convex, cordon bleu, extraordinary, grand, illustrious, king, leading, noble, notable, note, noted, noteworthy, outstanding, over-, par excellence,
بربستهلغتنامه دهخدابربسته . [ ب َ ب َ ت َ / ت ِ ] (ن مف مرکب ) جماد در مقابل بررسته بمعنی نبات و روئیدنی . غیرقابل نمو. (ناظم الاطباء). نقیض بررسته است و آن چیزی را گویند که روح ن
پیچیده کوهانلغتنامه دهخداپیچیده کوهان . [ دَ / دِ ] (ص مرکب ) دارای کوهانی نیک بررسته : علوف السنام ؛ پیچیده کوهان که گویی بچادر بسته . (منتهی الارب ).
بررستنلغتنامه دهخدابررستن . [ ب َرْ، رُ ت َ ] (مص مرکب ) روییدن . برستن . رستن : ببالای بررسته چون زادسروی بروی دل افروز چون بوستانی . فرخی .نشنیده ای که زیر چناری کدوبنی بر رست و
سرونلغتنامه دهخداسرون . [ س َ / س ُ ] (اِ) شاخ هر حیوان . (غیاث ). شاخ است اعم از شاخ گاو و گوسپند و امثال آن . (برهان ). مرادف سُرو. (رشیدی ) : سرون سر گاومیشی براست همی این بر