بردخون کهنهلغتنامه دهخدابردخون کهنه . [ ب ُ ن ِ ک ُ ن َ / ن ِ ] (اِخ ) دهی است از دهستان بردخون بخش خورموج شهرستان بوشهر. سکنه 300 تن . (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج 7).
بردخون کهنهواژهنامه آزادنام یکی از قدیمی ترین روستا های استان بوشهر است که در شهرستان دیّر قرار دارد.
بردخونلغتنامه دهخدابردخون . [ ب ُ ](اِخ ) نام یکی از دهستان های نه گانه ٔ بخش خورموج شهرستان بوشهر است . این دهستان از 20 آبادی بزرگ و کوچک تشکیل شده و قراء مهم آن عبارتند از: برد
بردخون نولغتنامه دهخدابردخون نو. [ ب ُ ن ِ ن َ ] (اِخ ) ده ، مرکز دهستان بردخون بخش خورموج شهرستان بوشهر. سکنه ٔ آن 960 تن است . (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج 7).
بردونلغتنامه دهخدابردون . [ ب ُ ] (اِخ ) دهی است از دهستان کمرود بخش نور شهرستان آمل . سکنه ٔ آن 500 تن است . (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج 3).
بادخونلغتنامه دهخدابادخون . (اِخ ) یکی از قراء فراش بند شهرستان فارس است . (جغرافیای غرب ایران ص 112).
بادخونلغتنامه دهخدابادخون . (اِ مرکب ) راه گذر باد. (برهان ) (ناظم الاطباء). جائی بود که بادبرو گذارنده بود یعنی بادگیر. (اوبهی ). جای گذار باد بود. (لغت فرس اسدی ). بادگیر باشد.
بردخونلغتنامه دهخدابردخون . [ ب ُ ](اِخ ) نام یکی از دهستان های نه گانه ٔ بخش خورموج شهرستان بوشهر است . این دهستان از 20 آبادی بزرگ و کوچک تشکیل شده و قراء مهم آن عبارتند از: برد
شی برملغتنامه دهخداشی برم . [ ] (اِخ ) محلی در 163500 گزی بوشهر میان بردخون کهنه و درداحمد. (یادداشت مؤلف ). || قریه ای است نه فرسنگی جنوب کاکی در فارس . (فارسنامه ٔ ناصری ).
دونلغتنامه دهخدادون . (پسوند) مزید مؤخر امکنه است چون آبندون . بردون . پشته ازرک دون . جوزدون . چماردون کلا. خوردون کلا. دخ فندون . دزادون . روشن دون . شمله دون . کبوتردون . ک
بادلغتنامه دهخداباد. (اِ) هوایی که بجهت معینی تغییر مکان میدهد. هوایی که بسرعت بجهتی حرکت کند. ریح . ج ، ریاح .ریحه . (منتهی الارب ) (ترجمان القرآن ). تُرهة. رکاب السحاب . اَوب
خونلغتنامه دهخداخون . (اِ) مایعی است سرخ رنگ در بدن جانداران و آن یکی از اخلاط اربعه است بنزدقدما. (یادداشت مؤلف ). دم . (از برهان قاطع). ماده ای قرمزرنگ و سیال که در رگهای بد