بردابردلغتنامه دهخدابردابرد. [ ب َ ب َ ] (اِ مرکب ) کلمه ای که شاطران پیشاپیش شاهان میگفتند، از راه دور شو. (برهان ) (آنندراج ). آوازی که شاطران پیشاپیش مرکب سلطان کردندی ، دور شدن
بردابردلغتنامه دهخدابردابرد. [ ب ُ ب ُ ] (اِ مرکب ) غارت و چپاول : نصیب خانه ٔ خصم تو باد بردابردرسیل موکب جاه تو باد بردابرد.کمال اصفهانی .
بردآبادلغتنامه دهخدابردآباد. [ ] (اِخ ) دهی است جزو بخش شهریار شهرستان تهران در جلگه و معتدل است . سکنه ٔ آن 216 تن است . آب آن از قنات و سیاه آب ابراهیم آباد و محصول آن غلات ، صیف
بردبردلغتنامه دهخدابردبرد. [ ب َ ب َ] (اِ مرکب ) بردابرد. (برهان ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء). و آن امر بدور شدن باشد یعنی دورشو. (برهان ).
بافت برابردانهequigranular textureواژههای مصوب فرهنگستانبافتی که اندازۀ دانههای آن تقریباً برابر است
بردبردلغتنامه دهخدابردبرد. [ ب َ ب َ] (اِ مرکب ) بردابرد. (برهان ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء). و آن امر بدور شدن باشد یعنی دورشو. (برهان ).
دبدبهلغتنامه دهخدادبدبه . [ دَ دَ ب َ ] (ع اِ) بَردابرد. بزرگی و اظهار جاه و عظمت و شکوه . (از برهان ) (لغت محلی شوشتر، نسخه ٔ خطی کتابخانه ٔ مؤلف ). آوازه . سرافرازی . نشانه ٔ