برجستنلغتنامه دهخدابرجستن . [ ب َ ج َ ت َ ] (مص مرکب ) جهیدن . برجهیدن . جستن . (ناظم الاطباء). || جهیدن ستوران و پرندگان نر بر ماده . (فرهنگ فارسی معین ). || (اصطلاح پزشکی ) مبتل
برجستنفرهنگ انتشارات معین(بَ جَ یا ج ِ تَ)(مص ل .)=برجهیدن : پریدن از پایین به بالا یا به عکس ، جهیدن .
برستنلغتنامه دهخدابرستن . [ ب ِ رَ ت َ ] (مص ) رستن . رهایی یافتن . رها شدن . خلاص شدن . مستخلص شدن . نجات یافتن . تخلص : گمان برد کز بخت وارون برست نشد بخت وارون از آن یک بدست .
برجستهفرهنگ مترادف و متضاد۱. سرآمد، عالی، عمده، فحل، شاخص، مبرز، متشخص، متمایز، مشخص، ممتاز، مهم ۲. چشمگیر، نمایان ۳. برآمده، محدب ۴. پسندیده، خوب ۵. چالاک، چست
برجستگیدیکشنری فارسی به انگلیسیeminence, illustriousness, jog, jut, knob, stardom, nobility, node, notability, noteworthiness, overhang, preeminence, prominence, protuberance, style
رقدانلغتنامه دهخدارقدان .[ رَ ] (ع مص ) برجستن بره و بزغاله از شادمانی و نشاط. (منتهی الارب ) (از آنندراج ) (از اقرب الموارد).
سچکلغتنامه دهخداسچک .[ س َ چ ُ ] (اِ) برجستن گلو باشد، و آن را بعربی فواق میگویند. جهندگی سینه که بهندش هیچکی نامند. (آنندراج ) (برهان ، لغات متفرقه ٔ پایان کتاب ). جهیدگی سینه