برتنیلغتنامه دهخدابرتنی . [ ب َ ت َ ] (حامص مرکب ) حالت و چگونگی برتن . غرور و تکبر و تجبر. (برهان ) (آنندراج ). تبختر. (ناظم الاطباء). عجب . کبر. مقابل فروتنی . تبختر و تفاخر. (
برتنیدنلغتنامه دهخدابرتنیدن . [ ب َ ت َ دَ ] (مص مرکب ) تنیدن : گر تنم از جامه برهنه شودعلم و خرد گرد تنم برتنم . ناصرخسرو.جانت برهنه است و تو این تار و پودبر تن تاریک همی برتنی .
برتریفرهنگ مترادف و متضاد۱. استیلا، اولویت، براعت، ترجیح، تفضل، تفوق، تقدم، رجحان، سبق، فضل، فضیلت، مزیت، منت ۲. تفوق، تسلط ۳. سلطه، چیرگی
برتنیدنلغتنامه دهخدابرتنیدن . [ ب َ ت َ دَ ] (مص مرکب ) تنیدن : گر تنم از جامه برهنه شودعلم و خرد گرد تنم برتنم . ناصرخسرو.جانت برهنه است و تو این تار و پودبر تن تاریک همی برتنی .
کبرلغتنامه دهخداکبر. [ک ِ ] (ع اِمص ) برتنی . خودپسندی . کوچک شمردن دیگران و بزرگ دانستن خود. عجب . غرور. (ناظم الاطباء) (در تداول عامه ) فیس . افاده . (یادداشت مؤلف ) : همه ک
جعمصلغتنامه دهخداجعمص . [ ] (ع مص ) خرامیدن .به ناز و برتنی راه رفتن . (دزی ). || (ص ) خشن و سخت . || دهقان خشن و درشت . (دزی ).
تکبرفرهنگ مترادف و متضاد۱. افاده، برتنی، تبختر، تفرعن، خودبزرگبینی، خودبینی، خودپرستی، خودپسندی، خودخواهی، صلف، غرور، فیس، کبر، گردنکشی، لاف، نازش، نخوت ≠ فروتنی ۲. افاده کردن، کبر ورز