بربستهلغتنامه دهخدابربسته . [ ب َ ب َ ت َ / ت ِ ] (ن مف مرکب ) جماد در مقابل بررسته بمعنی نبات و روئیدنی . غیرقابل نمو. (ناظم الاطباء). نقیض بررسته است و آن چیزی را گویند که روح ن
نیمه بربسته رویلغتنامه دهخدانیمه بربسته روی . [ م َ / م ِ ب َ ب َ ت َ / ت ِ ] (ص مرکب ) که نیمه ای از صورت را در نقاب نهفته است . که نصف روی را پوشانده است : بگشتی در اطراف بازار و کوی به
بهم بربستهلغتنامه دهخدابهم بربسته . [ ب ِ هََ ب َ ب َ ت َ / ت ِ ] (ن مف مرکب ) موهوم و مشکوک . || (اِ مرکب ) گمان و وهم . (ناظم الاطباء).
برجستهفرهنگ مترادف و متضاد۱. سرآمد، عالی، عمده، فحل، شاخص، مبرز، متشخص، متمایز، مشخص، ممتاز، مهم ۲. چشمگیر، نمایان ۳. برآمده، محدب ۴. پسندیده، خوب ۵. چالاک، چست
برجستهدیکشنری فارسی به انگلیسیbanner, big, convex, cordon bleu, extraordinary, grand, illustrious, king, leading, noble, notable, note, noted, noteworthy, outstanding, over-, par excellence,
نیمه بربسته رویلغتنامه دهخدانیمه بربسته روی . [ م َ / م ِ ب َ ب َ ت َ / ت ِ ] (ص مرکب ) که نیمه ای از صورت را در نقاب نهفته است . که نصف روی را پوشانده است : بگشتی در اطراف بازار و کوی به
بهم بربستهلغتنامه دهخدابهم بربسته . [ ب ِ هََ ب َ ب َ ت َ / ت ِ ] (ن مف مرکب ) موهوم و مشکوک . || (اِ مرکب ) گمان و وهم . (ناظم الاطباء).
محقبلغتنامه دهخدامحقب . [م ُ ق َ ] (ع ص ) شتر تنگ بربسته . || درحقبه نهاده . (از منتهی الارب ). || آن که در سواری ردیف کسی باشد. (ناظم الاطباء) (از منتهی الارب ).
منحوللغتنامه دهخدامنحول . [ م َ ] (ع ص ) شعر و سخن بربسته بر خود که دیگری گفته باشد. (منتهی الارب ). شعر دیگری که بی تغییر الفاظ و مضمون به نام خود خوانده باشند. (غیاث ) (آنندراج
لامهفرهنگ فارسی عمید / قربانزادهدستمالی که روی دستار یا کلاه میبندند؛ لامک: ◻︎ پیچیده یکی لامک میرانه به سر بر / بربسته یکی کزلک ترکی به کمر بر (سوزنی: ۳۳).