براولغتنامه دهخدابراو. [ ب َ ] (اِ) طایفه ٔ سرگین کش و کناس . (انجمن آرا) (آنندراج ). طایفه ای را گویند از جنس کناس و سرگین کش . (برهان ). ج ، براوان : ملک را بدست گرفت و حرام ن
برآورددیکشنری فارسی به انگلیسیappraisal, assessment, calculation, estimate, estimation, judgment, measure, projection, reckoning
قَضَيْنَا عَلَيْهِفرهنگ واژگان قرآنبراو مقرّر کرديم (عبارت "قَضَيْنَا عَلَيْهِ ﭐلْمَوْتَ "يعني مرگ را براو مقرر کرديم يا جانش را گرفتيم)