بر آن بودنلغتنامه دهخدابر آن بودن . [ ب َ دَ ] (مص مرکب ) اعتقاد داشتن . عقیده داشتن . معتقد بودن . بصدد بودن . عزم داشتن . تصمیم کردن . سر آن داشتن . آهنگ آن داشتن : بر آنست کاکنون ب
برانلغتنامه دهخدابران . [ ب َ] (پسوند) مزید مؤخر امکنه است از قبیل : بلم بران . ملبران . خابران . شابران . طابران . (یادداشت مؤلف ).
برانلغتنامه دهخدابران . [ ب ُ ] (نف ) بُرنده . || (ق ) در حال بریدن . || (اِمص ) عمل ِ بریدن .- بله بران ؛ در تداول ، گفتگوی دوخانواده ٔ عروس و داماد در قطع و فصل شرایط زناشوئی
مصمم بودنفرهنگ فارسی طیفیمقوله: اختیار فردی؛ عام ودن، عزم کردن، ارادهکردن، برآن شدن، برآن بودن، تصمیمگرفتن، اتمام حجت کردن، اراده داشتن، قصد کردن، پایان دادن، انجامدادن رأی دادن تأکید ک
برائیلغتنامه دهخدابرائی . [ب ُ / ب ُرْ را ] (حامص ) حالت و چگونگی برا. کیفیت برنده . برنده بودن . بران بودن . حدت . تیزی . برا بودن .
مقدّر کردنفرهنگ فارسی طیفیمقوله: تغییر ن، محکوم کردن، پیشگوییکردن، نقشه کشیدن، قصد داشتن، برآن بودن، خیال داشتن، پیشبینی کردن ازپیش تعیین کردن
قصدکردنفرهنگ فارسی طیفیمقوله: اختیار آتی قصدکردن، قصد داشتن، عمدداشتن، غرض داشتن درنظر داشتن، خیالداشتن عمدی درکار بودن آمدن، تصمیم داشتن، برآن بودن، آهنگِ کسی(چیزی) کردن (داشتن)، آه
goدیکشنری انگلیسی به فارسیبرو، سیر، رفتن، راه رفتن، شدن، گشتن، رهسپار شدن، روانه ساختن، کار کردن، رواج داشتن، تمام شدن، روی دادن، بران بودن، در صدد بودن، راهی شدن، سیر کردن، پا زدن، گذشت