براندنلغتنامه دهخدابراندن . [ ب ِ دَ ] (مص ) راندن . رجوع به راندن در همین لغت نامه شود. || راندن بقصد تصرف و غارت گله یا رمه ای را. بغنیمت بردن ، چنانکه خیلی و گله ای را. (یادداش
براندنلغتنامه دهخدابراندن . [ ب ُ دَ ] (مص ) برانیدن . گاهی بجای بریدن استعمال میشود: دستت را براندی . (یادداشت مؤلف ).
براندنبورگلغتنامه دهخدابراندنبورگ . [ بْرا / ب ِ دِم ْ ] (اِخ ) براندبورگ . شهری است در آلمان شرقی که در ساحل رود هاوِل واقع است و 87000 تن سکنه دارد. صنایع آن بافندگی و نساجی و ماشین
براندنبورگلغتنامه دهخدابراندنبورگ . [ بْرا / ب ِ دِم ْ ](اِخ ) براندبورگ . دشتی است در آلمان شرقی که از خاک لم یزرع و رسوبهای منجمد پوشیده شده است و در آن چاودار و سیب زمینی بعمل می آ
براندنبورگلغتنامه دهخدابراندنبورگ . [ بْرا / ب ِ دِم ْ ] (اِخ ) براندبورگ . شهری است در آلمان شرقی که در ساحل رود هاوِل واقع است و 87000 تن سکنه دارد. صنایع آن بافندگی و نساجی و ماشین
براندنبورگلغتنامه دهخدابراندنبورگ . [ بْرا / ب ِ دِم ْ ](اِخ ) براندبورگ . دشتی است در آلمان شرقی که از خاک لم یزرع و رسوبهای منجمد پوشیده شده است و در آن چاودار و سیب زمینی بعمل می آ
براندبورگلغتنامه دهخدابراندبورگ . [ بْرا / ب ِ دِ ] (اِخ ) (به آلمانی : براندنبورگ )شهر و ناحیه ای در آلمان . رجوع به براندنبورگ شود.
احسارلغتنامه دهخدااحسار. [ اِ ] (ع مص ) اِحسار بعیر؛ مانده کردن شتر را براندن . (منتهی الارب ). رنجانیدن اشتر. (تاج المصادر).