براندازلغتنامه دهخدابرانداز. [ ب َ اَ ] (اِمص مرکب ) ورانداز. || (نف مرخم ) مخفف براندازنده به معنی نابودکننده . از بین برنده . منهدم کننده . ناچیزکننده .رجوع به برانداختن در همین
براندازفرهنگ فارسی عمید / قربانزاده۱. = برانداختن۲. سنجش؛ برآورد؛ تخمین. برانداز کردن: (مصدر متعدی) ‹ورانداز›۱. دید زدن.۲. تخمین کردن؛ سنجیدن.
برانداز کردنفرهنگ مترادف و متضاد۱. دید زدن، دیدن، ورانداز کردن ۲. نگاه سطحی کردن، نگاه کردن ۳. برآورد کردن، تخمین زدن، سنجیدن
برانداز کردنفرهنگ انتشارات معین( ~. کَ دَ) (مص م .) 1 - وارسی کردن ، سنجیدن . 2 - نگریستن ، دقت کردن .
لمحةدیکشنری عربی به فارسیبرانداز , برانداز کردن , نگاه , نگاه مختصر , نظراجمالي , مرور , نگاه مختصرکردن , نظر اجمالي کردن , اشاره کردن ورد شدن برق زدن , خراشيدن , به يک نظر ديدن , نگاه