برازقلغتنامه دهخدابرازق . [ ب ُ؟ ] (اِخ )دهی از دهستان زمج بخش ششتمد شهرستان سبزوار است که 818 تن سکنه دارد. (از فرهنگجغرافیایی ایران ج 9).
برازالغتنامه دهخدابرازا.[ ب َ ] (نف ) سزاوار و لایق . درخور. ازدر. جدیر. || زیبا. زیبنده . برازنده . (یادداشت مؤلف ).
برازالغتنامه دهخدابرازا. [ برْا / ب ِ ] (اِخ ) از موجدان استعمار فرانسوی . تولد درکاستل گانْدُلفو 1852 م .، وفات 1905 م . وی بصلح بخشی از کنگو را برای فرانسه تصرف کرد و برازاویل
برازیقلغتنامه دهخدابرازیق . [ ب َ ] (ع اِ) برازق . ج ِ برزیق . گروههای مردم . || سواران یا گروههای اسبان بدون سواران . (منتهی الارب ) (آنندراج ). || راههای گرد راه بزرگ . (منتهی ا
قرنلغتنامه دهخداقرن . [ ق َ رَ ] (اِخ ) (یوم الَ ...) کوهی است که در آن جنگی میان خثعم و بنی عامر بوده و بنی عامر پیروزی یافته . (مجمع الامثال میدانی ). کوهی است معروف که یوم ب
برزیقلغتنامه دهخدابرزیق . [ ب ِ ] (معرب ، اِ) گروه مردم . (منتهی الارب ) (آنندراج ). جماعت . سوار. سواران . (المعرب ). ج ،برازیق . (آنندراج ) (منتهی الارب ). و این فارسی معرب است
برازالغتنامه دهخدابرازا.[ ب َ ] (نف ) سزاوار و لایق . درخور. ازدر. جدیر. || زیبا. زیبنده . برازنده . (یادداشت مؤلف ).