بذاذلغتنامه دهخدابذاذ. [ ب َ ] (ع مص )بدحال شدن . بذاذة. بَذَذ. بذوذة. (از منتهی الارب ) (از ناظم الاطباء) (از آنندراج ) (از معجم متن اللغة).
بزازلغتنامه دهخدابزاز. [ ب َزْ زا ] (اِخ ) شهرکیست میان مذار و بصره در کنار شهر میسان . (از معجم البلدان ).
بزازلغتنامه دهخدابزاز. [ ب َزْ زا ] (ع ص ، اِ) جامه فروش ، چرا که بَزّ بعربی جامه را گویند. (از غیاث اللغات از کشف و مؤید). جامه و متاع فروش . (منتهی الارب ) (آنندراج ). جامه و
بذاذةلغتنامه دهخدابذاذة. [ ب َ ذَ ] (ع مص ) بدحال شدن . بذاذ. بَذَذ. بذوذة. (از منتهی الارب ) (از ناظم الاطباء) (از آنندراج ) (از المصادر زوزنی ). || (اِ) بدحالی . (منتهی الارب )
بذاذةلغتنامه دهخدابذاذة. [ ب َ ذَ ] (ع مص ) بدحال شدن . بذاذ. بَذَذ. بذوذة. (از منتهی الارب ) (از ناظم الاطباء) (از آنندراج ) (از المصادر زوزنی ). || (اِ) بدحالی . (منتهی الارب )
بذذلغتنامه دهخدابذذ. [ ب َ ذَ ] (ع مص ) بدحال شدن . بذاذ. بذاذة. (از منتهی الارب ). و رجوع به بذاذ شود.
بذوذةلغتنامه دهخدابذوذة. [ب ُذو ذَ ] (ع مص ) بدحال شدن . بذاذ. بذاذة. بذذ. (ازمنتهی الارب ) (از ناظم الاطباء). رجوع به بذاذ شود.
بدحالیلغتنامه دهخدابدحالی . [ ب َ ] (حامص مرکب ) بدی وضع و حالت . ناخوشی . (از ناظم الاطباء). ضراء. (ترجمان القرآن جرجانی ترتیب عادل بن علی ). ضر. ضرر. ضاروراء. رثاثة. رثوثة. بذاذ
هذاذیکلغتنامه دهخداهذاذیک . [ هََ ذَ ] (ع اِ فعل ) بازایست . (منتهی الارب ). یعنی بازایست و دورباش و این کلمه را در وقتی میگویند که خواسته باشند مردم از چیزی بازدارند. گویند هذاذی